• شنبه ۲۱ شهریور ماه، ۱۳۹۴ - ۰۰:۱۱
  • دسته بندی : اجتماعی
  • کد خبر : 946-7414-5
  • منبع خبر : ----

گزارش ایسنا از دردهای زیر پوست شهرمان

نمی‌دانستم برای این گزارش باید از کجا و با چه تیتری شروع می‌کردم، تنها چیزی که می‌دانستم این بود که شروع کنم به نوشتن ذره‌ای از زخم و دردی که در زیر پوست شهرمان وجود دارد و روز به روز در حال بزرگتر شدن است اما گویی صدایش به جایی یا به گوش کسی نمی‌رسد یا نمی‌خواهد برسد...

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) منطقه کویر، ساعت 9 شب بود که به همراه عکاسمان به محل قرار برای رفتن و بازدید از کارتن خوابها و یا همان بی خانمان های شهرمان حاضر شدیم و پس از آشنایی با اعضا موسسه طلوع منتظر حرکت ماندیم زیرا افرادی که در آنجا حضور داشتند در آشپزخانه مشغول تهیه غذا بودند.

مشتاق دیدار با انسان‌‌های معتاد و بی بضاعتی که روزگار خود را در کف خیابان‌ها، پارکها و خانه‌های مخروبه شهرمان می گذراندند نبودم زیرا باز یادآوری بی خیالی مسئولین امرمان در جمع آوری این افراد برایم تلخ بود .

چندین سال است که در سایت های خبری و روزنامه های محلی تیترهای ریز و درشتی مبنی بر حاشیه نشینان و کارتن خوابها به چشممان می خورد و نه تنها از تعداد آنها کاسته نمی شود، بلکه روز به روز نیز در حال افزایش‌اند و متاسفانه هنوز نمی‌دانیم جمع آوری معتادین کارتن خواب در سطح شهر بر عهده چه  سازمانی است؟

ضعف در عملکرد سازمان های متولی جهت ساماندهی معتادین در سطح شهر بر کسی پوشیده نیست زیرا اگر به درستی در این راستا کار خود را انجام می‌دادند، تختی در بیمارستان جهت درمان، مکانی را برای نگهداری و تقویت آنها کنار می گذاشتند چهره شهر اینگونه خراب نبود.

لازم است بودجه ای برای ساماندهی و نگهداری افرادی که در خیابان روی کارتن و پتوی پوسیده ای زندگی می کنند در نظر گرفته شود و هرچند اگر سهمی هم در نظر گرفته نشود متولیان امر باید به وظیفه خود عمل کنند زیرا در فصول سرما تعداد زیادی از این افراد به دیار باقی کوچ می کنند.

_MG_9012.jpg

تصورات زیادی از مکان هایی که قرار بود برای گزارش بروم در ذهنم بود و برای شروع گزارش به «مهرناز برخورداری» مدیر موسسه طلوع  راهنمایی شدم او پس از معرفی ام با کمال میل درخواست مصاحبه ام را پذیرفت و صحبت خود را با انجام آیین مهرورزی برای همشهریان بی بضات مان شروع کرد.

وی کار خود را از اسفند ماه سال گذشته شروع کرد و همراه با اعضای تیم خود هر سه شنبه برای کارتن خوابهای شهرمان غذای گرم می برد و گاها در بین آنها معتادینی را برای ترک اعتیاد به کمپین ها می‌فرستد و زندگی جدیدی را به آنها هدیه می‌کند.

برخورداری از پاکی 40  معتاد در راستای کار خود خبر داد و گفت: نمی‌توان گفت معتادین کارتن خواب تنها در یک رده سنی خاصی هستند بلکه در بین آنها به تمام سنین برمی‌خوریم .

وی ادامه داد: هزینه ترک معتادین بر عهده خودمان است و کمپ ها تنها با تخفیفی کوچک ما را در این زمینه همراهی می کنند .

مدیر موسسه طلوع استان کرمان بیان کرد: معتادین مردی که به کمپ فرستاده می شوند پس از اتمام دوره ترکشان به خانه بهبودی منتقل می شوند زیرا آنها هیچ سرپناهی ندارند.

تکلیف زنان کارتن خواب چیست؟

برخوداری  افزود: متاسفانه ما نمی توانیم چنین لطفی را در حق زنان خیابانی انجام دهیم زیرا خانه ای برای نگهداری آنها در دست نداریم از این رو تمام زحمتمان برای ترکشان بیهوده است زیرا آنها پس از ترخیص شدن باز پناهی ندارند و همان آش همان ....

وی ادامه داد: کودکان زیادی از بدو ورودشان به این دنیا معتاد هستند زیرا مادران آنها کسانی می باشند که زیر پوست شهر مواد را رها نکرده اند .

مدیر موسسه طلوع اظهار کرد: تمام فعالیتهایمان را با کمک های مردمی انجام می‌دهیم و در این راستا هیچ نهاد و سازمان دولتی با همراه ما نبوده است.

برخورداری تصریح کرد: اکثر افرادی که در خیابان زندگی می کنند و ما با آنها برخورد داریم کرمانی هستند و گاهی خانوادگی دچار این گرفتاری شده اند که جا دارد مسئولین در این زمینه ورود پیدا کنند و برای این درد جامعه کاری کنند.

_MG_9061.jpg

مدیر موسسه طلوع کرمان گفت: کمک به این افراد حس خوبی را به من می‌دهد و تا زمانی که توان داشته باشم این افراد بی بضاعت را رها نخواهم کرد.

برخورداری از «م – ش» 30  ساله ای که پاکی اش را مدیون موسسه طلوع می‌داند و از اعضا طلوع شده است برایم می گوید و من را دعوت به صحبت با او می‌کند.
«م – ش» در خانواده‌ای شش نفره به دنیا آنده بود که پنج نفر از آنها دچار اعتیاد بوده‌اند. وی از سن 15  سالگی در کنار خانواده خود دچار اعتیاد شد و در سن 17 سالگی به همراه مادر و پدرش راهی زندان اما پس از دو ماه همراه با پدرش آزاد شد.

خبرنگار: وقتی که  آزاد شدی معتاد بودی؟
 
«م- ش»: بله اما چون زودتر از مادرم آزاد شدم همراه با پدرم به خانه مادربزرگم رفتم و در آنجا به خاطر دوری از مادرم به شدت گریه می‌کردم که مادربزرگم به خاطر آرام کردنم به من شیره تریاک می‌داد!

خبرنگار: چه زمان طول کشید تا مادرت آزاد شد؟

«م- ش»: تقریبا دو سال بعد از من، مادرم آزاد و پس از آزادی اش او را ترک دادیم که باز به دلیل شرایط سختی که پدرم برایمان فراهم آورده بود به مواد مخدر روی آورد.

خبرنگار: موسسه طلوع در کدام قسمت شهر از وجود تو باخبر شدند و چه مدت در خیابان زندگی می کردی؟

«م- ش»: در محله سرآسیاب در یک خانه مخروبه زندگی می کردیم و تنها داراییمان تنها یک فرش کهنه بود. حتی غذایی برای خوردن نداشتیم و همسایه ها برایمان غذا می آوردند که یک روز موسسه طلوع به سراغمان آمد و به آنها درخواست ترک دادم زیرا شرایط چنان برایم سخت بود که هر روز از خدا آرزوی مرگ خود را می کردم و از طرفی چون تمام اعضا خانواده ام معتاد بودند نمی توانستم ترک کنم . اما الان پس از شش ماه پاکی طعم واقعی زندگی را احساس می کنم اگرچه مادرم باز در زندان بسر می برد اما پدرم توانست با کمک موسسه طلوع ترک کند و در خانه بهبودی پناهنده شود و من هم کار می‌کنم و درآمد خود را از راه پاک و حلال در می آورم.

وی در پایان بی سر پناهی زنان خیابانی را جز نگرانی های خود دانست و گفت: نباید به این زنان به چشم بد نگاه کرد زیرا آنها هم انسان و محتاج کمک می‌باشند. این زنان هم باید مانند من حمایت شوند تا به جامعه  باز گردند.

پس  از اتمام گفتگویم با «م – ش» همگی حاضر به رفتن بودند و مکان ها را بین اعضا تقسیم می کردند. گروهی به شهرک پدر گروهی شهرک صنعتی و گروهی هم به میدان بیرم آباد عازم  بودند .

_MG_8928.jpg

اعضا پس از حلقه زدن به دور خود و گرفتن دستهای مهربان یکدیگر هدف خود را با صدایی بلند اعلام می‌کردند و باید بگویم هدف تمام آنها چیزی جز عشق، دوستی و خدمت نبود .

ساعت 11 و نیم شب بود که به همراه مدیر موسسه طلوع به شهرک صنعتی (کوره) رفتیم.

چنین مکانی برایم غیر قابل تصور بود زمینی وسیع، خاکی که دارای خانه هایی کوچک و مخروبه با یک نور کوچک بود. گروهی از آن افراد از حضور موسسه طلوع خبر داشتند و در پشت درهای خود به انتظار نشسته بودند .

اعضا موسسه طلوع پس از پخش غذا در بین آنها با حجم زیادی از درخواست های معتادین بی بضاعت رو به رو می شدند و خواسته ی مشترک بین آنها کمک برای ترکشان بود.

از نیمه شب گذشته بود که به سراغ آخرین محل رفتیم و در آنجا مرا صدا زدن تا با یک دختر 23 ساله که دانشجوی رشته امور اداری در مقطع کاردانی بود صحبت کنم .

مرضیه دختری 23 ساله بود که اندامی ظریف داشت و چهره اش بیش از سنش بود. بدون اینکه سوالی از او داشته باشم صحبت خود را از راه یابی اش به دانشگاه شروع کرد که دوره کاردانی ام را به اتمام رساندم و اما دچار اعتیاد شدم و نتوانستم به مقطع کارشناسی راه پیدا کنم.

_MG_9112.jpg

وی گفت: سه سال که به مواد مخدر روی آورده ام و تنها شیشه و هرویین مصرف می کنم!

مرضیه زن برادرش را عامل اعتیادش دانست و بیان کرد: پس از جدایی برادرم از همسرش رفت و آمدم را با زن برادرم به طور پنهانی شروع کردم و او توانست انتقام بردارم را از من بگیرد.

در پایان عاجزانه درخواست انتقال او به یک مرکز ترک اعتیاد شد و گفت: بسیار مشتاق هستم مواد مخدر را کنار بگذارم اما نبود توان مالی این اجازه را به من نمی دهد.

پس از پایان دیدارم از شهرک صنعتی، به میدان بیرم آباد رفتیم و سوال من از اعضا موسسه طلوع این بود که در کدام منطقه افراد بیشتری در میان پتوهای پوسیده و کارتن های پاره در شهر زندگی می‌کنند و آنها پاسخ مرا با جمله «کمی صبر داشته باش» جواب می دادند!

ساعت یک شب بود و هنگامی که در اطراف میدان ماشین متوقف شد در این فکر بودم که شاید در سرآسیاب منطقه ای مانند شهرک صنعتی وجود دارد و آن آدم هایی که در ذهنم بودند در آن منطقه روزگار سیاه خود را سپری می کنند اما نایلونی را که حاوی غذا بود را به دستم دادند و گفتند برای تکمیل گزارشت همراه ما به وسط میدان بیرم آباد بیا.

به میدان که رسیدیم فردی که همراهیم می‌کرد مستقیما به سراغ کارتن خواب ها می‌رفت. گویی آن نقاط پاتوق همیشگیشان بود!

_MG_9113.jpg

تعداد زیادی از زن و مرد بر روی چمن ها نشسته بودند و گروهی از آنها در حال مصرف شیشه بودند! نکته ای که برایم جالب بود این بود که از عکس گرفتن و صحبت کردن هیچ هراسی نداشتند و مشتاق دیده شدن بودند.

هنگام بیرون آمدن از پارک بودیم که حدود 15 نفرشان در کنار آبخوری نشسته بودند در بین آنها «حجت» خود درخواست صحبت کردن را داشت.

او 24 ساله بود گویی تازه زرورق خود را زمین گذاشته بود. او پیرهنی صورتی به تن، چهره ای استخوانی، چشمانی از حلقه بیرون زده و رنگ پریده ای داشت .

_MG_9118.jpg

حجت معتاد به هرویین بود که بیش از یک ماه است به میدان بیرم آباد آمده بود.

حجت تمام خانواده خود را از دست داده بود و تمام درآمد ناچیز خود را صرف مصرف مواد می‌کرد و می گفت: زمستان ها برایمان بسیار سخت است و هنگام باد و باران مجبوریم به مخروبه هایی که سقف دارند برویم.

دیگر هیچ سوالی برای پرسیدن در ذهنم از آنها نداشتم و کمی دورتر از اعضا موسسه طلوع در پیاده رو نشستم و آدم‌های آن اطراف را نگاه می‌کردم. دخترانی که کوله پشتی داشتند و طی صحبت کوتاهی با موتور سوارها و ماشین ها سوار می شدند و می‌رفتند. به خودم داشتم می گفتم که زیر پوست این شهر چه خبرهایی است که من و تو نمی بینیم با می بینیم و ساده از کنارش می گذریم.

دیری نگذشت که جوانی به نام «جواد» به همراه پیرمردی به کنارم آمد و آنها هم بی هیچ نشانه ای سفره دلشان باز شد.

جواد هم جوان 28 ساله ای بود که از سوی خانواده اش طرد شده بود و به مدت سه سال گرفتار هرویین بود. مانند دیگران به دنبال مکانی برای کنار گذاشتن اعتیادش بود.

می گویند درد را از هر طرف که بخوانی درد است و مرضیه های زیادی این درد را چشیده اند و گویی بسیاری درد را فقط خوانده اند...

گزارش از «نجمه بهرام نژاد» خبرنگار ایسنای منطقه کویر


انتهای پیام
ارسال خبر به دوستان
* گیرنده(ها):
آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:
ارسال نظر
نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: