• شنبه ۲ بهمن ماه، ۱۳۸۹ - ۰۹:۲۳
  • دسته بندی : علمی و آموزشی
  • کد خبر : 8910-3386-5
  • خبرنگار : 3
  • منبع خبر : ----

یک یادگار دوران دفاع مقدس:

در جزیره ام الرصاص از 130 نفر، 14 نفر سالم برگشت

حمید حسنی از جانبازان دوران دفاع مقدس ضمن حضور در جمع خبرنگاران کانون پایداری و دفاع مقدس به بیان خاطراتی از عملیات کربلای 4 پرداخت.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) منطقه کویر، قرار بود در جزیرۀ ام الرصاص عملیات(کربلای 4) انجام شود ماموریت گردان ها برای رفتن به عمق خطوط دشمن مشخص شد.

یکی از گردان های عمل کننده در منطقه گردان 415 از لشکر 41 ثارالله به فرماندهی شهید حسین تاجیک بود که من معاون گردان بودم ابتدا گردان غواص ساعت 2 بامداد به آب زد و خط را شکست و وارد جزیره ام الرصاص شد صبح زود هم گردان 418 و بعد از آن گردان 415 وارد عملیات شد.

ما از نهر عرایض وارد جزیره ام الرصاص شدیم، هنوز جزیره پاکسازی نشده بود و از هر طرف تیر می آمد قرار بود چهار راه اول را لشکر 25 کربلا و چهار راه بعدی را ما به دست بگیریم.

باید حقایق را گفت، این طور نبود که ما همه اش خط دشمن را بشکنیم و دشمن را شکست بدهیم و پیروز میدان باشیم.

با گروهان دوم وارد محور شدیم حدودا 300 غواص شهید از لشکر 25 کربلا در مسیر ما روی زمین افتاده بودند یک پل بود که باید آن را می گرفتیم که عراقی ها وارد جزیره نشوند.

بایستی از لابه لای جنازه های شهدا رد می شدیم حین حرکت، بچّه ها شهید و مجروح می شدند به هر شکلی که بود خود را به نزدیکی دژِ آخر ام الرصاص رساندیم 130 نفر بودیم که می خواستیم سرپل را بگیریم بچه ها را برای پاکسازی به داخل نی ها فرستادم اصلا نمی فهمیدیم از کجا ما را می زنند و تیر از کجا می آید به بچه ها گفتم با تیربار و آر پی جی یک آتش تهیۀ شدیدی روی منطقه بریزند تا خود را به دژ برسانیم.

 آتش تهیه ریخته شد و بچه ها به دژ رسیدند و از پشت شروع به پاکسازی کردند وقتی که ما در نی ها حرکت می کردیم با تکان خوردن نی ها عراقی ها می فهمیدند که ما کجا هستیم و ما را به گلوله می بستند.

عراقی ها زمین را کنده و کانال زده بودند و مثل موش خرما چهار دست و پا در آن حرکت می کردند.

قرار گذاشته بودیم کسی عقب نشینی نکند حالا که دژ را هم گرفته بودیم نباید کسی عقب نشینی می کرد یکی از بچّه ها که به دژ چسبیده بود می خواست به عقب بیاید، گفتم اجازه نداری دستش را نشان داد و گفت مجروح شده ام ترکش خورده بود و خونریزی داشت ما آن جا مقاومت کردیم تا وقتی که بچّه های لشکر 25 کربلا آمدند و جای ما را گرفتند.

حسین(شهید تاجیک) به من گفت: حمید برگرد به کمک من بیا رفتیم سر یک چهار راه، بچّه ها کُپ کرده بودند. ما از 130 نفری که رفته بودیم برای گرفتن دژ، 13-14 نفر سالم برگشتیم بقیه شهید و یا مجروح شده بودند.

من قبل از عملیات، کمرم را که موج گرفته بود، عمل کرده بودم و کمرم قفل کرده بود به حسین رسیدیم. با تعدادی از بچّه ها نشسته بودند و دورشان پُر از جنازه بود.هر کس از این چهار راه می خواست عبور کند یک تک لول راحت او را می زد.15-16 نفر از بچّه های یک گروهان پشت سر هم تیر خورده و افتاده بودند نشسته بودم پائین. حسین می خواست یک نفر را به جلو بفرستد که از وضعیت جلو، گزارش بدهد. خطاب به من گفت:حمید برو جلو.

راستش هم ترس داشتم و هم کمرم گرفته و قفل بود.حتی نمی توانستم اسلحه بردارم.یک کلاه آهنی سرم بود و چهار تا نارنجک داشتم.

حسین به من گفت: حمید برو جلو ببین چه خبره؟ پیش خودم گفتم چرا به من می گه؟ دفعۀ سوم بازم رو کرد به من و گفت: حمید تو نمی خواهی حرف گوش کنی؟

یک مرتبه به خود آمدم که من یک پاسدارم و دَم از ولایت و اطاعت از فرماندهی می زنم، این جا چرا موندم؟!

دست گذاشتم روی زمین و بلند شدم. صورتم گِلی بود از گوشۀ چشم هایم اشک می ریخت و گِل های صورتم را می شست. یا مهدی گفتم و با خواندن آیۀ اللهم الجعلنی فی دركه الحصینه التی تجعل فیها من ترید»، «خداوندا من را در دژها وحصاری قرار ده كه خودت برای آن هایی كه در نظر داری، درست كرده ای»،حرکت کردم در حالی که می ترسیدم سرم را بالا بگیرم و یا  به اطراف نگاه کنم.

در مسیرم فقط به جنازۀ شهدا نگاه می کردم. خوشبختانه هیچ تیری به طرف من نمی آمد. به 15 متری دژ رسیدم. یک سنگر بتونی عراقی بود خود را داخل آن انداختم.علی عطاالهی داخل سنگر به دیواره تکیه داده و نشسته بود در حالی که لبخندی هم بر لب داشت به او گفتم: علی تو این جا چه کار می کنی؟

جواب نداد رفتم کنارش و دوباره از او پرسیدم و تکانش دادم، افتاد. علی، تیر به پشتش خورده و شهید شده بود. جنازه اش بعد از 12 سال به رفسنجان بازگشت. از سنگر آمدم بیرون و همچنان آیه را می خواندم.

امروز که بعد از 25 سال این صحنه ها را در ذهن مرور می کنم، برای خودم قابل باور نیستند.

20متررفتم جلو. سنگری که عراقی ها بچّه ها را می زدند، دیدم 4 نفر در آن مستقر بودند به هم نگاه کردیم و رد شدم رفتم بالای دژ.همچنان آیه را می خواندم.از بالا نگاه کردم دیدم بعد از جزیرۀ ام الرصاص جزیرۀ ام البابی 1 و 2 قرار دارد و عراقی ها از آن جا با گلوله های تانک خرمشهر را می زدند.شناسایی را انجام دادم و برگشتم.به حسین تاجیک رسیدم.

 بر زمین نشستم و گفتم خدایا شکرت.همین که نشستم عراقی ها با رگبار گلوله نی ها و نخل ها را درو کردند وقتی آتش تمام شد، به حسین گفتم: ما حتی اگر ام الرصاص را هم بگیریم، عراقی ها از طریق ام البابی که بر ام الرصاص مسلط است، مانع از موفقیت ما می شوند.

قرار شد از جزیره خارج شویم. فردای آن روز عقب نشینی انجام شد.


انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: